در کنج دلم٬ عشق کسی خانه ندارد

کس٬ جای در اين خانه ويرانه ندارد

دل را به کف هر که نهم باز پی آرد

در بزم جهان چون دل حسرت کش ما نيست

آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

****

نِگا کن مثل قديما

مي باره نم نم بارون

اما توي ساحل عشق

حتي نيست يه رَدِ پامون

من و تو غرق سکوتيم

مثل شبهاي زمستون

مثل مرداب پُرِ حسرت

که اسيره تو بيابون

دلتو بده به خورشيد

بايد از غمها نترسيد

عاشق نور و يقين شو

بگذر از شباي ترديد

عاشقي پر از يقينه

رسم عاشقي همينه

نذار جون بگيره کم کم

تو دلامون بذر کينه

دستاتو بذار تو دستام

تا بهار زنده بمونه

بذار توي ساحل عشق

از ما هم ردّي بمونه