چند...
بستم ...! ميان چشمانت تقسيم شدم حالا دستانم تو نگاهت يخ زده دايره ترديد را بر خود بستم و در چهارضلعي دلت اسير ....!؟ ذهن دود گرفته ام زير رگبار عشق بازي تو عرش دلت لرزيد حالا .... گيسوانم زير رگبار نوازشت، تر شد. اسمم تو کعبه دلت جا گرفت
***
تو را دوست دارم...ولي هرگز برايت اشک نخواهم ريخت تو را دوست دارم...ولي هرگز گل سرخ برايت هديه نخواهم اورد تو را دوست دارم...ولي هرگز نخواهم گفت تو را دوست دارم...ولي هرگز در اتشه عشقت نخواهم سوخت تو را دوست دارم...ولي هرگز برايت نخواهم مرد هيچ ميداني چرا؟!! چون با اولين نگاه...اولين قطره ي اشک در دلم ريخت چون با اولين نگاه...ازعشقه تو سوختم و اکنون خاکسترم باقي مانده است چون با اولين نگاه...قلبه من از حرکت ايستاد و باعثه اين ها همه تو بود.
***
امروز صبح كه خدا پنجره ي بهشتو باز كرد منو ديد ازم پرسيد امروز چه آرزويي داري؟؟ گفتم خدايا هميشه مواظب اوني كه الان داره اين نوشته رو ميخونه باش چون برام خيلي عزيزه
***
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۸۵ ساعت 16:12 توسط adel dosti
|